ذبيح الله صفا
1104
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
گرچه در اين آشيان ريخته بال و پرم * گر بپراند كسم سايه كنم بر هما كشت اميدم هنوز ميوه نياورده باز * بدرقهء باد گشت گردم از اين آسيا بر سر اين چارسو پهن گشاده بساط * جوهرى ار نيستم پس ز چه روى و چرا ديدهء گريان من گشت ترازوى دُر * پيكر بيجان من شد محك كهربا ملك جهان يكدمست خاك خور و شاد باش * همچو سكندر مدوز كيسه بر آب بقا صرف وفا گشت عمر وه كه در اين روزگار * خرجم ازين ده دهست دخلم ازين ناروا كردهام از حد فزون در همهجا آزمون * مهر ندارد شگون يمن ندارد وفا در گره روزگار صبح شب تار من * مانده چو دشنام او در گرو صد دعا آرزوى وصل اوست طرفه درختى كه هست * خانهخرابى برش چون هوس كيميا مقصد جان سخت دور تا بكجا مىبرد * شوق ز يك پاى كفش كرده دوپايى مرا كعبهء مقصود را بستهام احرام شوق * مانده ز حسرت ز من دورى ره در قفا رو كه نخواهيم كرد منت پا را قبول * ما كه سر آوردهايم تحفهء راه رضا شاه خراسان على آنكه ز خاك درش * بخش كند در بهشت تحفه نسيم صبا * چو نالهء سحرى قفلم از زبان برداشت * خروس عرش ز فرياد من فغان برداشت ز بسكه زرد و ضعيفم بجذبه كاهربا * ز پشت و پهلوى من يكيك استخوان برداشت صد آفتاب بهرسو كلافه در دستند * كنون كه حسن تو يك تخته از دكان برداشت بدامنت نرسد دست كس كه جلوهء ناز * ترا به بام فلك برد و نردبان برداشت بجز سخن كه گهى بر لبت گذار كند * نديدهام كه كسى كام از آن دهان برداشت گرم بديده درافتد ز بيم گمشدنش * دگر دو چشم نخواهم از آن ميان برداشت مبين به چشم حقارت كه طفل اشك منست * فتادهيى كه بفرزنديش توان برداشت شهيد عشق بشوقى كه شاخ گل گيرند * ز دست قاتل خود زخم جانستان برداشت به حجلهء پس زانو دلم بوصل نشست * نظر حجاب نظر بود ، از ميان برداشت ز آشنايى مردم علاقه كردم باز * ز كس خلاف طبيعت نمىتوان برداشت بملك رى سر از آنم فرو نمىآيد * كه عاشقى ز دلم شوق خانمان برداشت هلاك يار صفاهانيم كه دانسته * پلاس كهنهء ما را بپرنيان برداشت